انقدر سیر شدم از این دنیا که دارم بقیه اش رو بالا میارم

یه تفاق هایی داره می افته و هیچ کدومش هم دست من نیست . یعنی من هیچ کارم در برابرشون فقط از دور باید وایستم و نگاه کنم ...نمی دونم شایداز خوش شانسی باشه شاید از بد شانسی
انقدر سیر شدم از این دنیا که دارم بقیه اش رو بالا میارم

یه تفاق هایی داره می افته و هیچ کدومش هم دست من نیست . یعنی من هیچ کارم در برابرشون فقط از دور باید وایستم و نگاه کنم ...نمی دونم شایداز خوش شانسی باشه شاید از بد شانسی
امروز رفتم برای تولد یکی از دوستام کتاب بخرم ... دنبال کتاب 4اثر اسکاول شین بودم ...همینجور که قفسه های کتاب رو دید میزدم پیداش کردم ... فک کنم 4سال پیش خونده بودمش خیلی دوسش داشتم کتابی بود که به نظرم همه باید حداقل یه بار بخوننش ...خلاصه داشتم کتاب رو ورق میزدم چاپ شسصتم سال 86 .. یک دفعه یاد قیمتش افتادم ...کتاب رو برگردوندم از تعجب نه تنها چشمام گرد شد بلکه احساس کردم شال روی سرمم سوراخ شده و دو عدد شاخ ازش زده بیرون .... قیمت کتاب 5000تومن بود ...هیچ برچسبی هم روش نبود که قیمت سال 90 رو روش زده باشه چون خیلی از کتاب فروشیا از این کارا میکنن کتاب چاپ سال های گذشه رو هم به قیمت چاپ 90 می فروشن برگشتم به صاحب مغازه گفتم قیمت کتاب همینه که پشت جلده ... گفت آره باورم نمیشد . خواهرم سال 86 کتاب رو 7000تومن خریده بود ... فروشنده که دیده بود من هنوز قانع نشدم و همچنان دارم دنبال قیمت سال 90 میگردم گفت ... این کتاب دیگه چاپ نمیشه ...اجازه چاپ نداره واسه همینه که قیمتش اینه ...سرم رو تکون دادم و یه لبخندی زدم که تلخیش رو تا ته گلوم هم حس کردم ...دیگه چاپ نمیشه ....گفتم پس دوتا به من بدید .... حساب کردیم و اومدیم بیرون ...توی مسیر همش به این فک میکردم که کتاب ها هم چه مسیرهایی رو طی می کنن تا به دست ما برسن ....
مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد
آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد
اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده ای چه احساسی داشته باشند

این چند جمله رو تو دفترم دیدم یادم نیست کجا خوندمش ...
1 - هی با خودم تکرار میکنم اگه اوضاع خوب بود و تو هم خوب بودی و لبخند زدی که همه چی ارومه من چقد خوشبختم که کار شاقی انجام نداده ای ...اگر اوضاع به هم پیچید و خودم و زندگی به هم گره خوردیم آن وقت هنوز خوب بودم و امیدوار و لبخندزنان همچنان مصمم به تلاشم ادامه میدادم و به پایان خوب ایمان داشتم باید یه خودم ببالم و از خودم راضی باشم و به افتخار خودم کف مرتب بزنم
2- خواهرم امروز امتحان فاینال زبان داشت .... همش با خودش غرغر میکرد که اگر فلان سوال را درست مینوشت و بی دقتی نمیکرد اینجور میشود و انجور میشد ...متنفرم از این برخورد بعد از امتحان که هی سوال ها را بالا پایین میکنند ببیند چه نمره ای میگیرند امتحان که تمام شده دیگر چه کار میخواهید بکنید بلاخره یه طوری میشود دیگر ... توی دانشکده هم همین بحث را داریم همیشه و من معمولا بعد از امتحان فرار میکنم خانه واقعا میدوم که چشمم به کسی نیفتد ...
3- کفش های گذشته را از پایتان دربیاورید ...آنها جز اینکه پایتان را بزنند فایده دیگری ندارند این را به مامان و خواهرم میگویم مامانم میگوید خودت چی؟؟؟ می گویم :برای من انگار گره خورده طول میکشد تا بازشان کنم ...مامان درحالی که لیوان خالی چاییش را توی سینی میگذارد میگوید خب قیچی اش کن ... سرم را تکان میدهم و فکر میکنم که این هم حرفی است
4-امروز از آن روزهای مزخرفی بود که اصلا دلم نمی خواهد حتی در موردش حرف بزنم از صبحش که بگذریم بعد از ظهر سر یک موضوع بچه گانه با دوستم همانی که مثلا دوست صمیمی بود و به دلایلی با خودم قرار گذاشته بودم که بعد از دانشکده رابطه را تمام کنم دعوایم شد ...یعنی نه یک دعوای مستقیم یک دعوای کاملا غیر مستقیم و زیرپوستی ...راستش توضیحش خیلی سخت است .... ما چند نفر همکلاسی بودیم که میخواستیم برای یک درسی استادی را بیاوریم که خودمان میخواهیم نه ، کسی که دانشکده تعیین میکند نامه هم نوشتیم نامه هم تایید شد استاد هم آمد ولی سر ساعت آزمایشگاه به توافق نرسیدیم به خاطر اینکه تداخل ساعتی با یک درس دیگر دارد دعوا شد البته یک دعوای تلفنی و اس ام اسی من هم این وسط چون از صبح حال خوشی نداشتم طرف دوستم را نگرفتم یعنی طرف هیچکس را نگرفتم فقط گفتم وقت بحث گذشته باید به فکر راه حل باشیم 1هفته از ترم گذشته و ما دست از پا دراز تریم ...مثل اینکه به تریش قبای خانوم برخورده و یک اس طولانی خداحافظی داده که هرچه بین ما بوده تمام شده و دیگر منت کشی هم نداریم و از این حرف های بچه گانه ...یعنی تا این حد بچه اند دوستان من میبینید .... من هم که حوصبله خودم را هم نداشتم جوابش را ندادم گفتم حالا که این طور است باشد بهتر خداحافظ .... به همین راحتی دو سال دوستی تمام شد .... همیشه فکر میکند فقط خودش است که ممکن است حالش خوب نباشد خودش است که مشکل دارد خودش است که ... بعدش هم زنگ زدم به آن یکی دوست مشترکمان و همه چیز را برایش تعریف کردم و گفتم تمام شد اگر جواب سلامم را داد که خب فقط یک سلام و خداحافظ اگر هم مرا دید و رویش را آن طرف کرد که البته ازش بعید نیست چون رفتارش را با دیگران دیده ام خب من هم مثل خودش میشوم ... طفلک دوستم تعجب کرده بود .... کسی که برمی گردد همچین اس ام اس به آدم میزند مطمئننا خیلی قبل تر ها به تمام شدن این رابطه فکر کرده بوده .... نمی دانم ...
می خواهم بزنم تو دهن خودم ...نباید قضاوت کنم ولی نمیشود .... نمیشود ....
خسته ام .... نمره یکی از درسهایم هنوز نیامده و من نگرانم . پیشنیاز 6 واحد ترم جدید است ....به خدا شبها کابوس میبینم ...حوصله ندارم .... بغض دارم ...
4- الخیرو فی ما وقع ....
5 - خدا یا خدایا خدایا خدایا صدامو میشنوی .... جدی جدی اگه میشنوی یه نشونه بفرست .... من سردرگمم ... راهم رو گم کرده ام .... خدایا تو هم گذشته رو میبینی هم آینده رو ....ریش و قیچی رو میسپرم دست خودت .... فقط یادت باشه اگه منو تا لب پرتگاه بردی یا باید از پشت یقه ی لباسم رو بگیری یا اینکه پرواز رو یادم بدی
+به عمر وبلاگ نویسیم ...تو یه روز آنقدر مطلب ننوشته بودم ....

امروز اما یه اتفاق خوب کوچولو داشتم روکش تخت و بالشت و پتو و خلاصه هر چیزی که مربوط به تختم میشد را عوض کردم ...رنگ و طرح پارچه اش را خیلی دوست دارم ...انقدر که از دلم نمی آید توش بخوابم دوست دارم همین جور روی صندلی بنشینم و هی نگاهش کنم ... از صبح کلی قربان صدقه اش رفته ام کلا همچین عادتی دارم وقتی یه چیزی خیلی برایم دوست داشتنی باشد اول یک عالمه بهش خیره میشم و یک دل سیر نگاهش میکنم ...انقدر نگاهش میکنم که چشمم خسته شود ...از این نگاه ها خیلی داشته ام ...به پلیرم به اعضای خانواده ام وقتی خوابند ... به کتاب هایم ... به یکی از مانتو هایم ... به وبلاگ های شماها ... کلا به خیلی چیزها .... نمی دانم این نگاه خیلی حس خوبی بهم می دهد ...
یه دفعه یاد این جمله افتادم:
ریچارد باخ میگه :انتظاراتت را روی طول موج خاصی تنظیم میکنی و آنچه میبینی این جهان میخوانیش .هرگاه بخواهی میتوانی خود را با طول موج های دیگر هم تنظیم کنی

آدم ها یه جاهایی خودشون رو نشون میدن که اصلا انتظارشو نداری
یه جاهایی با خنجر پشتت ایستادن که اصلا اتظارشو نداری
یه جاهایی دستت رو رها میکنن که اصلا انتظارشو نداری
یه جاهایی اون یکی روشون رو نشون میدن که اصلا انتظارشو نداری
حالا همه اینها به کنار ...
آدم هایی که همیشه حق رو به خودشون میدن واقعا آدم های ...غیر انسانین ... یعنی آدمن ولی انسان نیستن

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست
این روزها به شدت باید امیدوار باشم ...
خدایا کمکم کن ....
+ شعر از جلیل صفربیگی
وقت هایی که گریه میکنم سردرد میشوم ...از آن سردردهایی که حالا حالاها خوب نمیشوند ...چشمانم پف میکنند ... خیلی ناجور هم پف می کنند ... از آن پف هایی که همه میفهمند گریه کرده ام حتی تعداد قطره های اشکی راهم که سرازیر کرده ام لو میدهد ... وقت هایی که گریه میکنم ... باید بعدش بخوابم یا اگرنشد چند دقیقه دراز بکشم چشمانم را ببندم و به هیچی فکر نکنم .... وقت هایی که گریه میکنم سبک میشوم آنقدر سبک میشوم که احساس میکنم می توانم پرواز کنم اما وقتی گریه ام تمام میشود آن سردر لعنتی تمام حس پرواز را از یادم میبرد ... این روزها زیاد گریه میکنم ....نمی دانم چم شده است ... کافی است یک دلیل قانع کننده برای خودم داشته باشم آنگاه اشک هایم را حس میکنم که باهم برای سرخوردن روی صورتم مسابقه گذاشته اند ... امروز اما بعد از گریه ام نخوابیدم .... عصری مامان گیرداده بود چرا رنگم پریده است گفتم که چیزی نشده است بحث ناهار را پیش کشید و گفت که مطمئن است ناهار تخورده ام چون ظهر خانه نبود انقدر با اطمینان حرف میزد می دانست که من تنهایی غذا نمی خورم به خواهرم نگاه کردم و گفتم که شاهد است که باهم ناهار خوردیم که خودم غذا را گرم کردم ... میز را چیدم ...بهترین تکه ی مرغ و سیب زمینی های ته دیگ را هم برای او گذاشتم ... ... دیگر چیزی نگفت تقریبا همه میدانند که علت گریه هایم را توضیح نمی دهم . بعد رفتم برایشان چای ریختم و بعدترش ظرفها را شستم که بفهمند الان حالم خوب است
وقتی برای دیگران توضیح میدهی که علت گریه ات چه بود یک جوری نگاهت میکنند و میگویند یعنی به خاطر این موضوع بچه گانه گریه کردی از تو بعید است واقعا اینکه موضوع بی اهمیت ایست و سرشان را تکان تکان میدهند و نصیحت میکنند و با همین چند جمله تمام مزه ی گریه کردن را از بین میبرند به خاطر همین است که دیگر نمی گزارم کسی مزه ی گریه هایم را از بین ببرد چون گریه هایم را دوست دارم چون تمام قطره های اشکی که ریخته ام را دوست دارم چون با تمام هق هق هایم خاطرات بدی را کشته ام چون بعد از هربار گریه کردن دوباره متولد شده ام چون دلیل گریه هایم انقدر برایم مهم بوده اند که من آن همه اشک را نثارشان کرده ام چون مهم ترین تصمیم های زندگیم را بعد از طولانی ترین گریه ها گرفته ام چون خیلی از گریه هایم برای عزیزانم بوده است ...
نمی دانم شاید رفتارم بچه گانه است اما من این طوریه ام
این روزها احساسات خوبی ندارم
دارم تمام تلاشم را میکنم که امیدوار باشم که مثبت نگاه کنم که تند تند لبخند بزنم که قوی باشم که با این همه شکست دست از تلاش برندارم... اما ....اما ....کم میآورم ...کم آورده ام ...موتورم بنزین ندارد ... و کارت سوخت من هم تمام شده است ... دارم ماشین زندگی ام را هل میدهم... نفس نفس میزنم ولی هل میدهم ....نمی ایستم ...میدانم انتهای این جاده به یک جنگل میرسد ...جنگلی که پراست از درختان بلند و سبز با گل های خوش بو ... رودخانه ای پر آب ... صدای پرنده ها ... طلوع خورشد ...نم نم باران ... کلبه ای چوبی ... با کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند .... میدانم میرسم به آن جنگل ...

الان حالم بهتر است چون اشک هایم را ریخته ام هق هق هایم را زده ام و تصمیماتم را هم گرفته ام
دلم میخواهد بعد از خواندن این چند خط لبخند بزنید ...دوست ندارم کسی از خواندن اینجا غمگین شود ... 

