درباره نویسنده
پرین
دعای قاصدک ها خوشبختی ادم هاست برایت ارزوی یک دنیا قاصدک دارم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
پنجره های دیگران
  • ناتور
  • یهدا
  • برای تو
  • گلسنگ
  • سیب من
  • دختر پاییز
  • جملات زیبا
  • ساعت 25
  • ** مرزمن**
  • پرنده سنگی
  • توكاي مقدس
  • سفر قهرمانی
  • خبرگزاری آفتاب
  • گفته ها و نکته ها
  • علف هرز چیست؟
  • ** افسون شده **
  • خبرگزاری خبر آنلاین
  • یک شب مثل زمستان
  • گيلاس خانومي هستم
  • قصه های دختر پرتقالی
  • **بستنی زمستونی**
  • باورهای خیس لیدی لادی
  • دکتر سید مهدی موسوی
  • روزمرگی های یک ناشناس
  • دل نوشته های یک دانشجو
  • مرا آفريد آنكه دوستم داشت
  • فریادهای یک عدد میس مری
  • آنالي در سرزمين شگفت انگيزان
  • یادداشت‌های دختر گُل‌فروش مترو
  • دختری که با صدای بلند فکر می کنه
  • .: پــ رسـ ـتـ ـش در بــ ے نـیــ ازے :.
  • تاملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته
  • من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
  • پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد
  • رویدادهای تاریخی امروز ایران و جهان
  • بی سانسور بی پرده خودِ خودِ خودم
  • شعروادبيات ومباحث روان شناسي
  • یادداشت های یک تارای بی پروا
  • دست نوشته های یک جادوگر
  • کانون انسان پاک - زمین پاک
  • فتوبلاگ عکس های منتخب
  • رقص روی سیم های خاردار
  • درآمدي بر روزگار شخصي
  • یادداشت های یک مرجان
  • عکاسی با تلفن همراه
  • رامونا و سایه روشن ها
  • روزانه‌های بانوی اسفند
  • خوشبختی دات آی آر
  • ما نيز ، روزگاري ، آري
  • یادداشت های گلاب
  • گاه نوشت ارغوان
  • مژی جون وشوشو
  • B b Go0o0oL
  • آن سوی خیال
  • شازده کوچولو
  • مرجان سرخ
  • تاریخ فلسفه
  • عکس و شعر
  • آپلود عکس
  • گوریل فهیم
  • كافه نرودا
  • رژلب قرمز
  • لادیشکا
  • دانلود
  • پازل
  • این‌ها را نمی‌گویم
  • حافظ مستانه
  • خاک من درغک
  • Natali & her songs
  • خواب بنفش
  • روان تحلیلگری
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



LilySlim Exercise days tickers
بر چار چوب پنجره من - اینجا که من هستم
 
نویسنده: پرین - یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢

 

                                       در هنگام مشکلات

                                             سکوت کن

                                                شاید

                                               خداوند

                                حرفی برای گفتن داشته باشد

 

                    

بعد نوشت :

خدایا منتظرم....

نظرات ()



لبخند شصت و پنجم
نویسنده: پرین - یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢

از ٨تا٢٢اسفند  ١٣ روز فاصله است و این یعنی ١٣ روز بدقولی خودم به خودم ...

باورم نمیشه که این روزا انقدر سریع درحال گذرن و سهم من از این روزهای اخر سال دنبال کردن کارهاییه که خیلی وقت پیش باید انجام میشدن .... مرتب کردن کمد هام و دور ریختن دورریختنی هام ...خرید .... دندون پزشکی و هزارویک کار دیگه از همه مهمتر هم اینکه درسای این ترمم خیلی سختن و ٣ تا هم تحقیق دارم که هنوز هیچ کاری واسشون نکردم و همشون تلنبار شدن روی هم و خب عید هم که احتمالاً فرصت و مهمتر از اون ‌حس وو حال انجامشون رو پیدا نمی کنم و با این تفاسیر بعد از عید زیبابیی رو درپیش خواهم داشت .... بگذریم

الان که دستم روی کیبورد درحال چپ و راست شدنه همش دارم فکر میکنم چی می خواستم بنویسم ....قبلاها خودم رو مجبور میکردم که ۴ خط روی کاغذ بنویسم و بعد اون ها رو اینجا تایپ کنم اما این روش هم دیگه واسم جواب نمیده چون خیلی وقتا فراموش میکنم که قرار بوده اون چرت و پرتام رو به اینجا هم منتقل کنم و این میشه که دوباره آش همون اشه و کاسه هم همون کاسه .ترجیح میدم که صفحه مدیریت رو باز کنم چند دقیقه خیره بشم به صفحه مطلب جدید و بعد ببینم چی میاد که بنویسمش ..

این روزای اخر سال خیلی کشدار شدن  . شبیه یه آدامس خیلی خیلی جویده شده میمونن که یه عالمه توی دهن خیس خوردن و فک آدم هم از جویدنش درد گرفته اما بازم چاره ای جز جویدن نیست . امسال خیلی سال جالبی نبود یعنی من به نصف برنامه هایی که واسه خودم چیده بودم هم عمل نکردم %99.99999  این موضوع هم برمیگرده به بی ارادگی خودم و اعصاب خوردی هایی که خودم الکی الکی واسه خودم درست کردم . همین که لیست کتابای نصفه نیمه خوندم میاد جلو چشمم خط خطی میشم لامصب به ٨تا تو همین دوماه گذشته میرسه آدم نمیشم که یه کتاب رو بذارم جلوم بخونم تمومش کنم ببندم بزارم کنار . خواهرم میگه این همه کتاب خریدی می خونیشون ؟! می گم اره تا ٧٠-٨٠صفحه اول همشون رو حفظم ولی بقیشون رو شرمنده .سرش و تکون میده میره و من تو اون لحظه دوباره غیرتی میشم می چسبم به یه کتاب و همش تکرار می کنم تمومت میکنم تمومت می کنم اما فایده ای نداره .... یه علت این اشفتگی شاید واسه خاطر ذهن پریشان شدم باشه ....تا میام دو دقیقه تمرکز کنم ۴ خط بخونم گوشیم خودشو میکشه که اس ام اس داری . بازش که می کنم دوستمه نوشته یه سرچ بزن واسه فلان موضوع .... جزوت و کامل کردی ........ مساله ها چی ......... پس فردا کوییز فلان استاده ها بخون ...... بعد با این تفاسیر دیگه اعصاب میمونه من دنیای سوفی رو تموم کنم .... وب گردی هام که دیگه داره سر به فلک میکشه هر روز یه چیزی تو ذهنم علامت سوال میشه بعد میام با این سرعت نفتی گوگل و زیر و رو می کنم حالا وسط این وب گردیا یه چیز دیگه هم میشه علامت سوال واسه فردا .... این شده ماجرای این روزای من

هرچی فک میکنم تو این ۶ ماه اخیر چه کار مثبتی انجام دادم هیچ چیز دندون گیری پیدا نمی کنم واسه همینه حالم از این روزام به هم میخورره ....ولی ته ته دلم یه حس عجیب غریبی قلقلکم میده که داری یه مرحله گزار طی میکنی ....احساس میکنم باید رو ارادم بیشتر تمرکز کنم چون هیچی به اندازه اون بدربخور نیست

هنوز چندروز دیگه تا آخر سال مونده ....

باید دووم آوورد

هنوز باید جویدش

 

                        

 

لبخند بزنید لطفاً   لبخند

نظرات ()



لبخند شصت و چهارم
نویسنده: پرین - یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۸

آدم منظمی نیستم . نا منظم هم نیستم . بین این دو حالت نوسان دارم بستگی به حال و روزم داره .اگه حالم خوب باشه که هیچ اما  موقع هایی که زندگی واسم  درحد یه کلمه ۵  حرفیه  که باهاش می سوزم و میسازم اتاقم و به ویژه تخت و کمد لباس هام از مهمترین چیزهایی هستن که تقاص این احساس رو پس میدن .یعنی جوریه که همیشه خیلی شلوغ پلوغ میشن طوری که حتی صدای برادرزاده ۵ سالم هم که اتاق خودش با اون لگوهایی که همیشه خدا کف زمینش پهنه درمیاد که این چه اتاق و کمدو تختیه و من فقط لبخند میزنم که من که راحتم و اتفاقاً خیلی هم راحتم چیزی رو گم نمی کنم و همیشه می دونم که چرک نویس برگه ی سوم جزوه ی جلسه ی ۵ معادلات ترم پیشم کجاست و بدون اینکه خیلی معطلش بشم میرم در شیشه ای کمد کتاب هام رو باز می کنم و بعد از چند دقیقه کندوکو پیداش میکنم یا اینکه می دونم لنگ جوراب نارنجیم زیره پتومه و لنگ دیگه اش زیر میز تحریر افتاده به همین سادگی ، به همین راحتی ، پودر کیک رشد .اما وای به روزی که خون خواهرم از این وضعیت به جوششش بیاد و تصمیم بگیره حالا که از من ابی گرم نمیشه خودش استین ها رو بالا بزنه و نزاره اتاق به هم بریزه ووو آخه ناسلامتی اتاق اون هم هست و بلاخره اون هم داره اونجا زندگی میکنه ....این شد که این بار به خاطر تهدیدات شدید از جانب خواهر بزرگه باید مراقب همه چی باشم لباسم رو زمین نیفته کتاب های درسی ترم پیشم رو از کتاب های این ترمم جدا کنم . حواسم به ایینه ی گرد و غبار گرفته ی اتاق باشه اتاق رو تند تند جارو کنم و .... و تهدیداتی از این دست چون یکی از برنامه های مهمش قبل از اینکه خونه ما رو به قصد خونه خودش ترک کنه آدم کردنه منه.

گرچه این بار من خودمم تصمیم گرفتم آدم شم واسه همین هرشب انبوه کتابای نصفه نیمه خوندم رو که گذاشتم بالای کمد ٢ سانت هل میدم عقب تا کمتر تو چشم باشه .( چون تخت طبقه ی دوم ماله منه ، سقف کمد لباسام که کنارشه مثل یه پاتختی عمل میکنه ) ولی دیشب واقعاً خودم هم تعجب کردم چندتا کتاب نصفه نیمه خونده اون بالا بود از "قرآن" و "کتاب مقدس" و "مفاتیج " گرفته تا "دنیای سوفی" و "کافه پیانو "و "کتاب زندگی نامه حضرت محمد" و دفترچه برنامه ریزیم و "مرشد و مارگاریتا" "توانگران چگونه میاندیشند" و" هیچ چیز نمیتونه ناراحتم کنه "که یه کتاب روانشناسیه . از همش ٢٠ صفحه خوندم و ولش کردم به امون خدا .

گاهی از این کارای نصفه نیمم خندم میگیره و گاهی هم حرص می خورم که دومیش به مراتب بیشتر اتفاق می افته .... دقیق نمی دونم چند وقته که تو این منجلاب کارهای نصفه نیمه گیرافتادم و بی نظمی عین یه سگ هار پاچه ام رو گرفته ولی هرچی بود دیگه کم کم داره تموم میشه. فقط  امیدوارم که این روند رو به رشدم همچنان صعودی بره بالا ....

حالا عین یه دختر خوب اتاقم رو تمیز نگه می دارم و تا دنیای سوفی روتموم نکردم سراغ هیچ کتاب دیگه ای نمیرم . قول قول قول

 

بعد نوشت : دارم دغ میکنم . هر روز وقتی وبلاگم و باز میکنم اول میرم سراغ زیپ زاگ ... بعد وقتی می بینم هنوز خبری نشده یه چیزی محکم چنگ میزنه تو گلوم ، اعصابم به هم میریزه  و یه ریز زیر لب فحش میدم و وقتی با موس روی اون ضربدر کوچیک رو فشار میدم آرزو میکنم دفعه ی بعد که می رم اونجا خبری از این احساسات نباشه ، آرزو می کنم دفعه بعد زیگزاگ یه چیزی نوشته باشه که خودش و مارو اروم کنه .دعا می کنم . دعا می کنم دعا می کنم.........

نظرات ()



لبخند شصت و سوم
نویسنده: پرین - یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۸

به خودم قول داده بودم که هرچند خیلی خسته اما برای نوشتن حتی دو خط هم که شده بیام اینجا و یه ردپایی از خودم به جا بزارم . با دفتر خاطراتم که قهر کردم چون وقتی روی تختم دراز می کشم و دفترم رو میزارم جلوم و با خودکار آبی کمرنگم شروع می کنم به نوشتن به جز غر زدن چیز دندون گیری از توش درنمیاد اما اینجا این طوری نیست ... وقتی اینجا می نویسم حتی اگه خیلی خیلی هم حالم بد باشه اما ته ته نوشته هام باز شاید بارقه هایی از امید پیدا بشه ....

احساس جالبی نیست وقتی از خواب بیدار بشی و از سنگینی سرت که انگار یه وزنه دو کیلویی بهش وصل کرده باشن نتونی سرت و تکون بدی و همون طور بی حرکت روی تخت دراز بکشی و به لیست کارهایی فکر کنی که هنوز هیچ کدومشون رو انجام ندادی .تازه  عمق ماجرا اینجاست که وقتی سعی می کنی آب دهنت رو فرو بدی یه سوزش عجیب غریب کل گلوت رو پر کنه و اون موقع است که تازه می فهمی بـــــــــــله سرما خوردی و عطسه پشت عطسه . عطسه هایی که انگار می خوان شیره ی وجود آدم رو از دهن بکشن بیرون و تازه هیچ کدوم اینها به اندازه کیپ شدن بینی و آبریزشش آدم رو عذاب نمیده . اون موقعی که از فشار دستمال کاغذی دووور بینی قرمز میشه و میسوزه ....

خودم خودم رو چشم زدم .همین چند روز پیش بود که داشتم با افتخار سرما نخوردنم تو این زمستونی که گذشت رو به رخ همه میکشیدم و یادم رفته بود هر موقع که به اندازه ١ اپسیلون از خودم تعریف میکنم بسته به نوع تعریف به فاصله چند ساعت تا چند روز میرم تو دیوار ....حالا هم رفتم . سرما خوردم در حد لالیگا

 

 

 

 

نظرات ()



لبخند شصت و دوم
نویسنده: پرین - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢

نه خوبم نه بد ...... این ۴ تا کلمه بهترین توصیفه حال و احوال این روزهام و این ساعتهامه که دارن مثل برق و باد از جلوی چشام رد میشن و این منم که در اوج اجبار زندگی واسه کم کردن روی زندگی خیره شدم به روزها و گاهی این عبارت تو سرم چرخ می خوره که تا حالاش که خوب یا بد یه جوری گذشته از این به بعدش هم میگذره اگه شاد بود که خب چه خوب اگر هم غمگین بود صبر می کنیم تا بگذره و تموم شه و  فقط خاطره اش باقی بمونه هر چند که ممکنه خاطره اش مزه یه بادوم تلخ رو واسه آدم تداعی کنه . بادومی که از میون اون همه بادوم تو ظرف آجیل مهمونی نصیب تو شده و وقتی میذاریش تو دهنت و مزه مزه اش می کنی  تلخیش تا ته گلوت رو پر می کنه اما هیچ کاری نمی تونی بکنی جز اینکه چند ثانیه چشماتو تنگ کنی و چند تا چین تو پیشونیت بندازی چون تو یه مهمونیه رودرواسی دار هستی و نمی تونی با تمام وجود اون بادوم تلخ نصفه نیمه جویده شده رو با یه عالمه آب دهان کش اومده توف کنی بیرون چون ابروت میره .... اما خوش به حال اون هایی که این می تونن این کارو بکنن می تونن اون بادوم تلخ زندگیشون رو هرجایی که دیگه نتونستن تلخیش رو تحمل کنن تفش می کنن بیرون . خیلی راحت بدون تعاروف و رودرواسی . اینکه توی چند ثانیه بادوم و تلخیش رو تف کنی بیر ون بعد با یه نفس راخت با دستمال دوره صورتت و پاک کنی و یه گلاب به روتون به جمع بگی خیلی بهتر از اینکه مدام اون با دوم تلخ رو زیر زبونت نگه داری و هی قیافتو  چپ و راست کنی  و تا اخر مهمونی عنق بشینی یه گوشه و به مزه مزخرف اون بادوم  و تلاش مذبوحانه ای که برای فرو دادنش به کار بستی فک کنی

. نکنید این کار رو بادوم تلختون رو توف کنید بیرون . مطمئن باشید  اون قیافه عبوستون بیشتر تو خاطرها میمونه

بعد نوشت ١: باید تف کنم ....

بعد نوشت٢: حس می کنم چرت و پرت نوشتمخنثی

نظرات ()