اومدم نشستم پشت میز دارم هی سعی میکنم یه چیزی بنویسم اما هیچی به نظرم نمیرسه ...

خواستم سال نو رو تبریک بگم دیدم امروز 26 فرورردینه و من خجالت نمیکشم امروز میخوام تبریک بگم سال تموم شد دیگه

 یه مدت که چیزی نمی نویسم رشته ی نوشتنم از دستم در میره ، تا یه مدت گیج میزنم . ننوشتنم 2علت داره یکیش تعطیلات مزخرف عیدم بود که به شدت کشدار گذشتن عملاً هیچ اتفاق مثبتی هم توش نیفتاد به جز یه سفر مسخره که اگه خونه مینشستم جلوی تلوزیون مشت مشت تخمه میشکستم خیلی مفیدتر می گذشت به زور مارو برداشتن بردن شمال از اون ور هم مشهد یکی از دور منو ببینه می گه عجب ناشکری هستی ولی واقعاً سفری که توش همش نگران پیدا شدن یه پاکت پراز مدارک باشی و شوهرخواهرت هم تو راه پاش بشکنه و کلاً همه چی با هم قاطی پاطی شه بهتر از این نمیشه دیگه

خیلی موشکافانه که تعطیلات رو بررسی می کنم میبینم که تنها کار مثبتم این بود که شبا زود می خوابیدم و روزا هم دیر بیدار میشدم و اوقات کلافه گی واسه فرار کردن از ونگ ونگ یه چندتا بچه ی شیطون که برادرزاده های خودم رو هم شامل میشن سینوحه ورق میزدم و از برکات سروصدای زیاد تونستم تا نصفش رو بخونم ....  

 دومین دلیل ننوشتنم هم این بود که هر گونه ارتباطم با دنیای مجازی قطع بود حتی نمی تونستم ایمیلم رو چک کنم چه برسه به اینکه بیام بشینم اینجا هی فک کنم هی فک کنم ببینم چی میخوام بنویسم . قبل از عید موقع خونه تکونی نیت کردیم کامیوترمون رو هم یه تکونی بدیم بلکه گردوغبارش بریزه و سال جدید نو باشه این بود که این وظیفه خطیر به خواهرم واگذار کردم و گفتم شما که مهندسی یه حرکتی بکن ایشون هم دستشون درد نکنه طی یه حرکت واقعاً مهندس منشانه ویندوزی از کامپیوتر عوض کردن که نصف اطلاعات پاک شد حالا این همه اطلعات توش بود ا شانس من فایل ایی که کل اطلاعات من توش بود دارفانی رو وداع گفت دیگه رغبت نمی کردم بیام سمتش و از اون موقع تا همین چند روز پیش کامپیوتر تو کما بود تا اینکه بلاخره دوست خواهرم طی یک اقدام انسان دوستانه کامپیوتررو ریکاوری کرد و اطلاعات به خیر و خوشی برگشت ....حالا از اون همه اطلاعاتی که پاک شده بود هیچی به اندازه ی بوکام منو نمی سوزند تا این حد که من یه شب تو تختم یه مجلس ختم و مراسم ترحیم و یادبود هم واسشون گرفتم و رسماً باهاشون خدافظی کرده بودم  این بودکه اصلاً امید نداشتم دوباره ببینمشون ولی چند روز ژیش که خواهرم سی دی کتابام داد دستم تا دوساعت جلوش خم و راست میشدم بس که خوشال بودم .خوب خونه دلی خورده بودم واسه دانلوده اون کتابا با این اینترنت نفتی

 حالا هم که بعد 1ماه خوردن و خوابیدن اجباری بساط درس و تحقیق و پروژه جلوم بازه و شدم رفیق شفیق کامپیوترم هی سرچ می کنم هی تایپ میکنم دوباره هی سرچ می کنم هی تایپ میکنم ....

راستی خدا قسمتم کرد تونستم جدایی نادر از سیمین رو هم ببینم و واقعاً لذت ببرم از این شاهکاره جناب اصغر فرهادی و  واقعاً که حقش بود خرس طلایی و نقره ای و مسی و برنزی و سیمرغ بلورین و غیربلورین و خلاصه فیلم عجیب غریبی بود ..... یه فیلمی بود که توی هیچ دقیقه ای نمیشد یه نفس راحت بکشی توی یه تعلیقی سردرگمت میکرد که حتی تصورش هم سخته . دقیقاً اخرش که دیگه داری مطمئن میشی مشت کارگردان داره واست بازمیشه یه علامت سوالی جلوت میذاره که خیلی هنرمندانه است.واقعاً واسه تموم عوامل ساخت فیلم از آبدارچی و چایی بیار چایی ببر ش گرفته تا خوده آقای فرهادی آرزوی موفقیت میکنم که تو این سال جدیدی یه فیلم درست درمون گذاشتن جلو ما که ببینیم بلکه یه اپسیلون امید ناامیدشده مون به سینما برگرده .گرچه جاداره یه دعای دیگه هم بکنم و اون هم این که خدا جناب دهنمکی رو از خر شیطون پیاده کنه و این حال و هوای اخراجی ها رو از سرش بندازه که دیگه مردیم ازبس تبلیغ فیلمای مزخرف رو روی بیلبوردای شهر دیدیم .یه کوچولو هم بزارین کسایی که حرفی واسه گفتن دارن یه حرکتی داشته باشن و یه آستینی بالا بزنن ....

خداییش چقدر نوشتم .....

                  لبخند بزنید لطفاً 

                            لبخندلبخند