انقدر سیر شدم از این دنیا که دارم بقیه اش رو بالا میارم

یه تفاق هایی داره می افته و هیچ کدومش هم دست من نیست . یعنی من هیچ کارم در برابرشون فقط از دور باید وایستم و نگاه کنم ...نمی دونم شایداز خوش شانسی باشه شاید از بد شانسی
انقدر سیر شدم از این دنیا که دارم بقیه اش رو بالا میارم

یه تفاق هایی داره می افته و هیچ کدومش هم دست من نیست . یعنی من هیچ کارم در برابرشون فقط از دور باید وایستم و نگاه کنم ...نمی دونم شایداز خوش شانسی باشه شاید از بد شانسی
امروز رفتم برای تولد یکی از دوستام کتاب بخرم ... دنبال کتاب 4اثر اسکاول شین بودم ...همینجور که قفسه های کتاب رو دید میزدم پیداش کردم ... فک کنم 4سال پیش خونده بودمش خیلی دوسش داشتم کتابی بود که به نظرم همه باید حداقل یه بار بخوننش ...خلاصه داشتم کتاب رو ورق میزدم چاپ شسصتم سال 86 .. یک دفعه یاد قیمتش افتادم ...کتاب رو برگردوندم از تعجب نه تنها چشمام گرد شد بلکه احساس کردم شال روی سرمم سوراخ شده و دو عدد شاخ ازش زده بیرون .... قیمت کتاب 5000تومن بود ...هیچ برچسبی هم روش نبود که قیمت سال 90 رو روش زده باشه چون خیلی از کتاب فروشیا از این کارا میکنن کتاب چاپ سال های گذشه رو هم به قیمت چاپ 90 می فروشن برگشتم به صاحب مغازه گفتم قیمت کتاب همینه که پشت جلده ... گفت آره باورم نمیشد . خواهرم سال 86 کتاب رو 7000تومن خریده بود ... فروشنده که دیده بود من هنوز قانع نشدم و همچنان دارم دنبال قیمت سال 90 میگردم گفت ... این کتاب دیگه چاپ نمیشه ...اجازه چاپ نداره واسه همینه که قیمتش اینه ...سرم رو تکون دادم و یه لبخندی زدم که تلخیش رو تا ته گلوم هم حس کردم ...دیگه چاپ نمیشه ....گفتم پس دوتا به من بدید .... حساب کردیم و اومدیم بیرون ...توی مسیر همش به این فک میکردم که کتاب ها هم چه مسیرهایی رو طی می کنن تا به دست ما برسن ....
مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد
آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد
اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده ای چه احساسی داشته باشند

این چند جمله رو تو دفترم دیدم یادم نیست کجا خوندمش ...
1 - هی با خودم تکرار میکنم اگه اوضاع خوب بود و تو هم خوب بودی و لبخند زدی که همه چی ارومه من چقد خوشبختم که کار شاقی انجام نداده ای ...اگر اوضاع به هم پیچید و خودم و زندگی به هم گره خوردیم آن وقت هنوز خوب بودم و امیدوار و لبخندزنان همچنان مصمم به تلاشم ادامه میدادم و به پایان خوب ایمان داشتم باید یه خودم ببالم و از خودم راضی باشم و به افتخار خودم کف مرتب بزنم
2- خواهرم امروز امتحان فاینال زبان داشت .... همش با خودش غرغر میکرد که اگر فلان سوال را درست مینوشت و بی دقتی نمیکرد اینجور میشود و انجور میشد ...متنفرم از این برخورد بعد از امتحان که هی سوال ها را بالا پایین میکنند ببیند چه نمره ای میگیرند امتحان که تمام شده دیگر چه کار میخواهید بکنید بلاخره یه طوری میشود دیگر ... توی دانشکده هم همین بحث را داریم همیشه و من معمولا بعد از امتحان فرار میکنم خانه واقعا میدوم که چشمم به کسی نیفتد ...
3- کفش های گذشته را از پایتان دربیاورید ...آنها جز اینکه پایتان را بزنند فایده دیگری ندارند این را به مامان و خواهرم میگویم مامانم میگوید خودت چی؟؟؟ می گویم :برای من انگار گره خورده طول میکشد تا بازشان کنم ...مامان درحالی که لیوان خالی چاییش را توی سینی میگذارد میگوید خب قیچی اش کن ... سرم را تکان میدهم و فکر میکنم که این هم حرفی است
4-امروز از آن روزهای مزخرفی بود که اصلا دلم نمی خواهد حتی در موردش حرف بزنم از صبحش که بگذریم بعد از ظهر سر یک موضوع بچه گانه با دوستم همانی که مثلا دوست صمیمی بود و به دلایلی با خودم قرار گذاشته بودم که بعد از دانشکده رابطه را تمام کنم دعوایم شد ...یعنی نه یک دعوای مستقیم یک دعوای کاملا غیر مستقیم و زیرپوستی ...راستش توضیحش خیلی سخت است .... ما چند نفر همکلاسی بودیم که میخواستیم برای یک درسی استادی را بیاوریم که خودمان میخواهیم نه ، کسی که دانشکده تعیین میکند نامه هم نوشتیم نامه هم تایید شد استاد هم آمد ولی سر ساعت آزمایشگاه به توافق نرسیدیم به خاطر اینکه تداخل ساعتی با یک درس دیگر دارد دعوا شد البته یک دعوای تلفنی و اس ام اسی من هم این وسط چون از صبح حال خوشی نداشتم طرف دوستم را نگرفتم یعنی طرف هیچکس را نگرفتم فقط گفتم وقت بحث گذشته باید به فکر راه حل باشیم 1هفته از ترم گذشته و ما دست از پا دراز تریم ...مثل اینکه به تریش قبای خانوم برخورده و یک اس طولانی خداحافظی داده که هرچه بین ما بوده تمام شده و دیگر منت کشی هم نداریم و از این حرف های بچه گانه ...یعنی تا این حد بچه اند دوستان من میبینید .... من هم که حوصبله خودم را هم نداشتم جوابش را ندادم گفتم حالا که این طور است باشد بهتر خداحافظ .... به همین راحتی دو سال دوستی تمام شد .... همیشه فکر میکند فقط خودش است که ممکن است حالش خوب نباشد خودش است که مشکل دارد خودش است که ... بعدش هم زنگ زدم به آن یکی دوست مشترکمان و همه چیز را برایش تعریف کردم و گفتم تمام شد اگر جواب سلامم را داد که خب فقط یک سلام و خداحافظ اگر هم مرا دید و رویش را آن طرف کرد که البته ازش بعید نیست چون رفتارش را با دیگران دیده ام خب من هم مثل خودش میشوم ... طفلک دوستم تعجب کرده بود .... کسی که برمی گردد همچین اس ام اس به آدم میزند مطمئننا خیلی قبل تر ها به تمام شدن این رابطه فکر کرده بوده .... نمی دانم ...
می خواهم بزنم تو دهن خودم ...نباید قضاوت کنم ولی نمیشود .... نمیشود ....
خسته ام .... نمره یکی از درسهایم هنوز نیامده و من نگرانم . پیشنیاز 6 واحد ترم جدید است ....به خدا شبها کابوس میبینم ...حوصله ندارم .... بغض دارم ...
4- الخیرو فی ما وقع ....
5 - خدا یا خدایا خدایا خدایا صدامو میشنوی .... جدی جدی اگه میشنوی یه نشونه بفرست .... من سردرگمم ... راهم رو گم کرده ام .... خدایا تو هم گذشته رو میبینی هم آینده رو ....ریش و قیچی رو میسپرم دست خودت .... فقط یادت باشه اگه منو تا لب پرتگاه بردی یا باید از پشت یقه ی لباسم رو بگیری یا اینکه پرواز رو یادم بدی
+به عمر وبلاگ نویسیم ...تو یه روز آنقدر مطلب ننوشته بودم ....

امروز اما یه اتفاق خوب کوچولو داشتم روکش تخت و بالشت و پتو و خلاصه هر چیزی که مربوط به تختم میشد را عوض کردم ...رنگ و طرح پارچه اش را خیلی دوست دارم ...انقدر که از دلم نمی آید توش بخوابم دوست دارم همین جور روی صندلی بنشینم و هی نگاهش کنم ... از صبح کلی قربان صدقه اش رفته ام کلا همچین عادتی دارم وقتی یه چیزی خیلی برایم دوست داشتنی باشد اول یک عالمه بهش خیره میشم و یک دل سیر نگاهش میکنم ...انقدر نگاهش میکنم که چشمم خسته شود ...از این نگاه ها خیلی داشته ام ...به پلیرم به اعضای خانواده ام وقتی خوابند ... به کتاب هایم ... به یکی از مانتو هایم ... به وبلاگ های شماها ... کلا به خیلی چیزها .... نمی دانم این نگاه خیلی حس خوبی بهم می دهد ...
یه دفعه یاد این جمله افتادم:
ریچارد باخ میگه :انتظاراتت را روی طول موج خاصی تنظیم میکنی و آنچه میبینی این جهان میخوانیش .هرگاه بخواهی میتوانی خود را با طول موج های دیگر هم تنظیم کنی

آدم ها یه جاهایی خودشون رو نشون میدن که اصلا انتظارشو نداری
یه جاهایی با خنجر پشتت ایستادن که اصلا اتظارشو نداری
یه جاهایی دستت رو رها میکنن که اصلا انتظارشو نداری
یه جاهایی اون یکی روشون رو نشون میدن که اصلا انتظارشو نداری
حالا همه اینها به کنار ...
آدم هایی که همیشه حق رو به خودشون میدن واقعا آدم های ...غیر انسانین ... یعنی آدمن ولی انسان نیستن

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست
این روزها به شدت باید امیدوار باشم ...
خدایا کمکم کن ....
+ شعر از جلیل صفربیگی
وقت هایی که گریه میکنم سردرد میشوم ...از آن سردردهایی که حالا حالاها خوب نمیشوند ...چشمانم پف میکنند ... خیلی ناجور هم پف می کنند ... از آن پف هایی که همه میفهمند گریه کرده ام حتی تعداد قطره های اشکی راهم که سرازیر کرده ام لو میدهد ... وقت هایی که گریه میکنم ... باید بعدش بخوابم یا اگرنشد چند دقیقه دراز بکشم چشمانم را ببندم و به هیچی فکر نکنم .... وقت هایی که گریه میکنم سبک میشوم آنقدر سبک میشوم که احساس میکنم می توانم پرواز کنم اما وقتی گریه ام تمام میشود آن سردر لعنتی تمام حس پرواز را از یادم میبرد ... این روزها زیاد گریه میکنم ....نمی دانم چم شده است ... کافی است یک دلیل قانع کننده برای خودم داشته باشم آنگاه اشک هایم را حس میکنم که باهم برای سرخوردن روی صورتم مسابقه گذاشته اند ... امروز اما بعد از گریه ام نخوابیدم .... عصری مامان گیرداده بود چرا رنگم پریده است گفتم که چیزی نشده است بحث ناهار را پیش کشید و گفت که مطمئن است ناهار تخورده ام چون ظهر خانه نبود انقدر با اطمینان حرف میزد می دانست که من تنهایی غذا نمی خورم به خواهرم نگاه کردم و گفتم که شاهد است که باهم ناهار خوردیم که خودم غذا را گرم کردم ... میز را چیدم ...بهترین تکه ی مرغ و سیب زمینی های ته دیگ را هم برای او گذاشتم ... ... دیگر چیزی نگفت تقریبا همه میدانند که علت گریه هایم را توضیح نمی دهم . بعد رفتم برایشان چای ریختم و بعدترش ظرفها را شستم که بفهمند الان حالم خوب است
وقتی برای دیگران توضیح میدهی که علت گریه ات چه بود یک جوری نگاهت میکنند و میگویند یعنی به خاطر این موضوع بچه گانه گریه کردی از تو بعید است واقعا اینکه موضوع بی اهمیت ایست و سرشان را تکان تکان میدهند و نصیحت میکنند و با همین چند جمله تمام مزه ی گریه کردن را از بین میبرند به خاطر همین است که دیگر نمی گزارم کسی مزه ی گریه هایم را از بین ببرد چون گریه هایم را دوست دارم چون تمام قطره های اشکی که ریخته ام را دوست دارم چون با تمام هق هق هایم خاطرات بدی را کشته ام چون بعد از هربار گریه کردن دوباره متولد شده ام چون دلیل گریه هایم انقدر برایم مهم بوده اند که من آن همه اشک را نثارشان کرده ام چون مهم ترین تصمیم های زندگیم را بعد از طولانی ترین گریه ها گرفته ام چون خیلی از گریه هایم برای عزیزانم بوده است ...
نمی دانم شاید رفتارم بچه گانه است اما من این طوریه ام
این روزها احساسات خوبی ندارم
دارم تمام تلاشم را میکنم که امیدوار باشم که مثبت نگاه کنم که تند تند لبخند بزنم که قوی باشم که با این همه شکست دست از تلاش برندارم... اما ....اما ....کم میآورم ...کم آورده ام ...موتورم بنزین ندارد ... و کارت سوخت من هم تمام شده است ... دارم ماشین زندگی ام را هل میدهم... نفس نفس میزنم ولی هل میدهم ....نمی ایستم ...میدانم انتهای این جاده به یک جنگل میرسد ...جنگلی که پراست از درختان بلند و سبز با گل های خوش بو ... رودخانه ای پر آب ... صدای پرنده ها ... طلوع خورشد ...نم نم باران ... کلبه ای چوبی ... با کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند .... میدانم میرسم به آن جنگل ...

الان حالم بهتر است چون اشک هایم را ریخته ام هق هق هایم را زده ام و تصمیماتم را هم گرفته ام
دلم میخواهد بعد از خواندن این چند خط لبخند بزنید ...دوست ندارم کسی از خواندن اینجا غمگین شود ... 


خیلی وقته که دیگه از هیچکس توقعی ندارم .
دیگه به این نتیجه رسیدم که باید جدی جدی به تموم کردن دوستی های دانشگاهیم فک کنم به خصوص یکیشون که تقریبا بیشتر از همه باهاش صمیمیمم و بیشتر از همه باهاش رو بودم اما اون چی .... حتی موقعی که خوب نبودم یه حالت چطوره یا ناراحت نباش تموم میشه یا قوی باش درست میشه رو هم از من دریغ کرد ....خیلی براش سرمایه گذاری کرده بودم ... وقت و بی وقت سنگ صبورش بودم .... تو بحران های عاطفیش کنارش بودم ... موقع هایی که با دیگران به خصوص دوست پسرش دعواش میشد این من بودم که پشتش بودم ... اما اون ...
میدونم اون هم مسائل و مشکلات خودش رو داره اما دوستی یه رابطه دو طرفه است نمیشه همش من حواسم به رابطه باشه منم خسته میشم خب ...منم تا یه جایی میکشم .... منم گاهی دلم میخواد ازم بپرسن تو چطوری ... درسته که خودم گفتم گاهی دلم میخواد سکوت کنم ولی خیلی وقتا چهره و صدام گویای همه چیز بوده اینکه دلم میخواسته یکی ریز ریز ازم حرف بکشه دردم و بفهمه آرومم کنه ...اما اون همیشه درگیر مسائل خودشه و منو به چشم آدمی میبینه که همه چیز تو زندگیش اوکیه و هیچ مشکلی نداره ... عیبی نداره...
من همونطور که آروم آروم اومدم آروم آروم هم میرم ....
خداحافظ پرونده ات همین جا و همین لحظه برای من بسته شد ....
من دیگه اون آدم سابق نیستم ....
شاید فقط یه نفر از بچه های دانشکده رو برای آینده نگه دارم شاید ...
خدایا
واقعا نمی خوای این شوخی رو تمومش کنی .... ؟!!!

یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه مینویسم
برای آنکه باید باشد و نیست
...

فک میکنم که این شعر رو قبلا اینجا نوشته باشم اما چه اهمیتی داره حال و روز الانه من همینه ....
_ پدر مادرا فک میکنن همین که خورد و خوراک و لباس و پول توجیبی بچه هاشون و تامین کردن همه کار کردن
_دیگه چی کار باید بکنن ؟!
_ چه می دونـــــــــــــــم!!!! بدونـــن بیست سالگی یعنی چی ؟؟؟
گوشه ای از دیالوگ های فیلم آقا یوسف ....
از دنیای بیرون و آدمها و اتفاق های جورواجور تلخ و شیرینش پناه آورده بودم به اتاقم ...
میخواستم ادامه چلچراغم رو بخونم اما دی وی دیه شام ایرانی که همون ورژن ایرانی بفرمایید شامه داشت بهم چشمک میزد برش داشتم و گذاشتمش تو کامپیوتر...
فقط میتونم بگم جالب بود ....نه کمتر از این نه بیشتر از این نمی خوام نقدش کنم چون اصلا قابل نقد نیست فقط 1ساعت برنامه ضبط شده بود که خواستن بگن آره ما هم میتونیم و اینا .... به درد اینکه 1 ساعت نخوای به چیزی فک کنی و یاد مسائل حوصله سربر زندگی عادیت نباشی میخورد ... تقریبا همه چی مثل همون بفرمایید شامه با این تفاووت که شرکت کننده هاش آدم هایی هستن که ما میشناسیمشون .... رامبد جوان و اشکان خطیبی و سروش صحت و مهدی پاکدل ... آخرای برنامه هم برای خالی نبودن عریضه یه بحثی رو پیش کشیدن پیرامون همون موضوع عدم قضاوت و بخشایش و اینا ...
حالا هدفم از اینکه اومدم این صفحه رو باز کردم و اینا رو نوشتم این نبود که بگم برید این رو ببینید یا اینکه چقدر خوب بود یا چقدر بد بود یا هرچیز دیگه ای یا اینکه قضاوت نکنید یا ببخشید هدفم موعظه اخلاقی و اینا نبود .... فقط یه چیزی برام جالب بود .اون هم اینکه آخرای همون بحث رامبد جوان یه حرفی زد که خیلی قابل تامل بود تو دفترم نوشتمش گفتم اینجا هم بنویسمش ،
اون هم این بود :
اگه شخصی به خاطر گناه شخص دیگر او را سرزنش کند، نمیرد تا خود اون شخص همون گناه رو مرتکب بشه .......

وقتی خودم با دست خودم گند زدم به همه چی بهتره خیلی شیک دهنم رو ببندم و اراجیف ردیف نکنم واسه خودم ...دیگه وقته توجیه کردن گذشته بهتره از همین فرصت کم استفاده کنم و یه جوری اوضاع رو بهتر کنم ...درسته که تا حالا خیلی چیزا رو از دست دادم ولی خب هنوز خیلی چیزا هست که میتونم به دست بیارم ... بهتره دوباره از صفرکلوین از منفی 273 درجه شروع کنم ....
از خانه ی خواهری آمدیم ...نیم ساعت پیش شاید ...قبل از کفش هایم کتم را درآوردم ...بدو بدو رفتم صورتم را شستم نمی خواستم مثل قبل با کرم و ریمل خوابم ببرد ...بعدش کامپیوتر را روشن کردم ...سایت دانشگاه که باز شد کدکاربری و رمز عبور را که بهش دادم صفحه ام باز شد ...نخیر هنوز نیامده اند ...دوتا از نمره هایم را میگیویم ... صفحه را میبندم و میروم صورتم را خشک کنم ....حواسم نیست به جای دستمال کاغذی با حوله چشمانم را پاک میکنم حوله هم حوله است دیگر سیاه میشود ... باید یادم باشد که بشورمش ...میایم دوباره سروقت کامپیوتر ...همینطور وب گردی میکنم به لینک هایم سرمیزنم ... در حین همین گشت و گذارها یه کسی یه جایی یه داستان از بوکوفسکی گذاشته است ...اتاقم شلوغ است با خودم میگویم اول اتاق را جمع کنم بعد بشینم به خواندن...تند تند لباس هایم را توی کاور میگذارم و توی کمد آویزان میکنم ...یادم میافتد که امشب قرانم را نخوانده ام .... با خودم میگویم اول آن را هم بخوان بعد بشین به داستان خواندن ... دوباره مشغول اتاقم میشوم ...فسقله اتاق است اما همیشه خدا شلوغ پلوغ است از بس که ریخت و پاش میکنم ... کیف موبایلم را زیر پتویم روی تخت پیدا میکنم ...عصری چند دقیقه ای دنبالش گشتم اما پیدا نشد ه بود خب حقم داشت که پیدا نشود ...ساعت 20دقیقه به 12 شب است اتاقم جمع شد نشستم به داستان خواندن ...کوتاه بود زود تمام شد 10 دقیقه به 12 یادم آمد که قرانم را نخوانده ام .... زود برش میدارم ...خدا رو شکرصفحه اش را از قبل مشخص کرده بودم زود پیدا میکنم و میخوانم .... باید هر روز یک نیم حزب بخوانم ...
یاد صبح می افتم که چقدر حالم بد بود ... ساعت 9ونیم بود.... دل درد بدی گرفته بودم که تا به حال سابقه نداشته ... دلم میخواست دسته ی مبل را گاز بگیرم که یک بار هم گرفتم بس که درد بدی بود با پتو جلوی شومینه مچاله شده بودم اما احساس میکردم که سردم است ... رفتم سشوار را آوردم روشنش کردم روی داغترین درجه گرفتم روی شکمم فایده نداشت ...مامان با چایی نبات امد سراغم ....خواهرم از پشت میز نگاهم میکرد مضغول صبحانه اش بود دلیلش را نمی پرسید از ان دردها بود که خودش هم میگرفت از آن ها که همه ی دخترها کم و زیاد میگیرند ... آرام آه و ناله میکردم ... روی مبل نشستم و دوباره خودم را مچاله کردم ...به زور چایی نبات را سرگشیدم ...اما سرگشیدن چایی نبات همان و دویدنم سمت دستشویی همان ...احساس میکردم روده ام دوره معده ام گره پاپیونی خورده ...ولی بعدش حالم بهتر شدم ...دوباره برگشتم روی مبل و پتو را پیچیدم دورم ...تکان تکان میخوردم که درد ساکت شود ...هی با خودم میگفتم الان خوب میشوم الان خوب میشوم .... نفسم را حبس میکردم ...کبود میشدم دوباره نفس میکشیدم .... درد کم کم ، کم شد ...اما چند دقیقه بعد انگار افتاده بود توی سرم .... حالا سرم را چسبیده بودم ...جرات نمیکردم قرص بخورم ....میترسیدم قرص نا پایین نرفته بخواهد بالا بیاید ....مجبوری تحمل کردم هرچه بود از قبلی بهتر بود ....
یک دو ساعتی گذشت .... بهتر شدم ...خیلی بهتر ... سرم هنوز درد داشت اما وقتی دراز کشیده کتاب می خواندم فراموشش میکردم ... بعد از ظهری جلوی شومینه نشسته بودم ...مامان هم کنارم بود منتظر بود چایش سرد شود بهش گفتم چه رنجی کشیدی مارا دنیا آوردی لبخند زد و سرش را تکان داد .... گفتم کاش میشد بچه ها را بالا آورد به خدا اینجوری خیلی راحتتر است ...آدم واقعا مرگ را جلوی چشمش میبیند ...آنقدر درد عجیبی است که حتی در کلام نمی گنجد نمیشود وصفش کرد ... مامان میگوید ضعیف شده ای ازبس غذا نمی خوری اما به جایش حرص و جوش به خودت میدهی ...خندیدم ...
همین الان هم که یاد صبح می افتم تنم میلرزد ....
عجب روزی بود ...
خواهرم با لیوان مخصوص چاییش جلوی تلوزیون نشسته و هی صدام میکنه که سی دی فیلم رو براش بزارم تو دستگاه من هم از اتاقم با فیلم و چیپس میرم تو هال سی دی رو میزارم می گم پلی نکن تا منم بیام ...میرم تو آشپزخونه یه ظرف ماست میریزم و مامان رو هم صدا میکنم ....
مامان که میاد میشینه کنارمون من جلوی میز زانو زدم و دونه دونه چیپس ها رو فرو میکنم تو ماست چشمام م میبندم و می خورم به نظرم لذت هیچ خوردنی با چیپس و ماست برابر نمی کنه ...دکمه کنترل رو میزنم ... تیتراژه و من همچنان مشغوله چیپس و ماستم ... مامان میگه بشقاب ناهارت دست نخورده روی کابینته میگم میدونم ولی حس ناهار خوردن نبود تو رو خدا گیر نده ...البته حسش بود ولی چون حس مازوخیستیم زده بود بالا نخورده بودم .... فیلم شروع میشه ....
اسمش مرهمه .اسم فیلم ..... از اسمش باید حدس میزدیم که درمورده چیه ولی خب حدس نزدیم مامانم که چنددقیقه بعد فیلم گفت این چی بود گذاشتی گفتم مگه من توش بودم ... بلاخره که هممون می دیدم این فیلم و گفتم حالا بزار دور هم ببینیم وسط فیلم هم که دست برادر زاده های گلم درد نکنه اومدن و انقدر شیطنت کردن که مجبور شدم بقیه فیلم رو بیام تنهایی تو اتاقم ببینم
تم فیلم رو دوس داشتم از اون دردی که تو فیلم بود خوشم اومد اینکه طرف آخرش بدبخت نشد آرومم کرد ... صحنه ی آخر فیلم دقیقا یه دقیقه قبل تیتراژ چشام خیس شدن ..اونجایی که مادر بزرگش و بغل کرد و گریه کرد منم گریه گرفت ...
..............................
عادت بدی دارم
اینکه درد دل نمی کنم
اینکه نمی تونم درد دل کنم
اینکه همیشه وقتی می خوام از خودم بگم زبونم میگیره مثل قلبم وقتی که غمگینه
اینکه از همه چی حرف میزنم به جز خودم
دوستامم این عادتم رو میدونن
خیلی وقته که دیگه اونها هم سوال نمی کنن
حتی موقعی هم که اینجارو ساختم می خواستم از خودم بگم اما خب دستم روی کیبورد همون راهی رو رفت که زبونم قبلا رفته بود
نمی دونم شاید اینجا هم به سرنوشت وبلاگ قبلیم دچار بشه
ولی اینجا رو دست داشتم / دارم خیلی بیشتر از وبلاگ قبلیم
آدم هایی رو اینجا شناختم که خیلی دوسشون دارم یه جور حس خانواده وبلاگی دارم بهشون
ولی
نمی دونم
شاید یه روز اومدم و گفتم خداحاقظ ، مراقب خودتون باشید ..........
شاید باید دوباره برگردم به اون روزهایی که تو دفتر خاطراتم مینوشتم و بعد از چندوقت میسوزوندمش
برای پی بردن به حال و روز این روزهای من شمارو به خواندن این داستانک دعوت میکنم ...
داستان بامبو سرخس
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می توانی
دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم.
به آنها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام
زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال
سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان
از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها
رشد نکردند. اما من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو
نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به
بیش از ۱۰۰ فوت رسید. ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی
قوی شوند.. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن
نیاز داشت را فراهم می کرد.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه
با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی. من در
تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به
زیبایی جنگل کمک می کنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد
می کشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم: هر چقدر که بتواند
گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که بتوانی…
بعد نوشت : زمان من نیز فرا خواهد رسید من نیز رشد خواهم کرد هر اندازه که بتوانم
ولی موضوعی که خیلی فکرم و درگیر کرده این که دیگه خیلی داره طولانی میشه ...احتمال اینکه من همه چی رو رها کنم زیاده ... روز به روزم داره بیشتر میشه ....
هــــــــــــــــ ی روزگــــــــــــــار


اتقاق های زندگی من واسه من مزه دارن
بعضی هاشون شیرینن که خوب ناگفته پیداست که این اتفاق ها اتفاق های خوبین از همونا که آدم دلش غنج میره واسه اینکه اتفاق بیفتن
اتفاق های ترش اتفاق هایی هستن که دوست داشتنین مال شخص خودتن
اتفاق های شورم هم اتفاق هایی هستن که خیلی جالب نیستن ولی خب آدم مجبوره هرجوری هست قورتشون بده یعنی همون ضد حالای اساسی هستن که دقیقا موقعی که انتظارشون رو نداری واسه ات دست تکون میدن
اتفاق های تلخ هم که همون اتفاق های بد هستن که البته بسته به درجه ی تلخیشون تقسیم بندی میشن
حالا یکی از همون اتفاق ها با مزه ی شور واسه من رخ داده ...البته چند دقیقه ای میشه که قورتش دادم ولی خب هنوز شوریش زیر زبونمه
شکسپیر میگه هیچ اتفاقی به خودی خود خوب یا بد نیست این برداشت ماست که به اونها چهره ی خوب و بد میده ...
نمی دونم
باید همچنان امیدوار باشم ....
شاید خوش شانسی بوده شایدهم بد شانسی کسی چه میدونه
از دیروز 7صبح که بیدار شدم تا الان نخوابیدم
چند دقیقه ای میشه که رسیدم
هنوز لباسام روهم درنیاوردم
حوصله ندارم به آخرش فک کنم
مهم اینه که تموم شدن
امتحانام تموم شدن
باورم نمیشه
من متولد شدم دوباره
آرام باش عزیز من
آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب
برق و بوی نمک
ترشح شادمانی
گاهی هم فرومیرویم
چشمهایمان را میبندیم
همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و
تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری
طالع میشود
...
شمس لنگرودی

من دیگه هیچی نمی گم
فقط دعا میکنم
خدایا
میشنوی صدامو
دارم صدات می کنم
دارم بلند صدات میکنم
از ته دل صدات میکنم
با چشمای خیس صدات میکنم
درستش کن
خواهش میکنم
فقط از دست خودت برمیاد
همین

خب بنا به دعوت یهدای عزیز ما هم یه تعدادی از وسایل مورد علاقمون رو گذاشتیم اینجا که به یادگار بمونه . چندروز پیش که به این بازی دعوت شدم می خواستم بعد از امتحانام سر فرصت و با یه خیال آروم این کار رو بکنم ولی چون بعد امتحانام شاید دسترسی به نتم کم بشه چون می خوام دل و روده کامپیوترم رو بریزم بیرون و یه حال اساسی بهش بدم و گرد و خاکی ازش بگیرم برای همین از این فرصت دو روزه امتحان هیدرولیک استفاده کردم و وسایل مورد علاقم رو جمع و جور کردم و عکس گرفتم ....
حالا سخن رو کوتاه کرده و شما رو به دیدن عکس دعوت می کنم .... 

حالا یه توضیحی بدم درمورده عکس :
اون دو تا مجله همشهری جوان و چلچراغم به نمایندگی از ارشیو مجله هام اونجا هستن و کسی حق نداره چپ بهشون نگاه کنه ...
کتاب های دنیای سوفی و نیچه گریست و اون دوتا دی وی دی هم به نمایندگی از کتاب هام
دستبندم که روی دنیای سوفیه و همیشه دستمه
دوتا دفتر هم هست که یکش جلد تیره داره و یه تقویمه من شعر و جمله های قشنگ و بعضی از متن هایی که تو کتابا می خونم رو توش مینویسم و اون یکی دفتره هم یه جلد سیمی داره و الان که یه دوره خودشناسی و رو شروع کردم درسای مربوط به اون رو توش مینویسم
گردنبند فراوهرم که جایی خوبی نذاشتمش روی کتاب دنیای سوفیه هدیه خواهرمه
گوشی موبایلم که بی نهایت برام عزیزه و حاضر نیستم با هیچی دیگه عوضش کنم
پلیر سفیدم که بدون اون تا سر خیابون هم نمیرم
اون تابلوی نقاشی هم یکی از کارای خواهرمه و من بی نهایت دوسش دارم
کلکسیون بلیط اتوبوس که مال دوره نوجوونیه
و برچسب های فانتزیم که مربوط میشه به کودک درونم که فک کنم 6سالشه
موقعی که داشتم عکس میگفتم مامانم داشت آماده میشد بره بیرون و غذاش رو هم سپرد به من ...من حواس پرتم یادم رفت گاز رو خاموش کنم نتیجه هم که الان کاملا مشخصه غذاش سوخته و حالا من نمی دونم چی جوابش و بدم
بعد نوشت : از طرف من هم هرکی دوس داره به این بازی دعوته ....
من یک عدد دانشجوی حموم نرفته خواب آلوده هستم که فردا 2تا امتحان داره که یکیش آماره و هنوز که هنوزه جزوه رو تموم نکره و نمی دونه چه خاکی باید به سرش بریزه و نمی دونه اون موقع که استاد توزیع های نرمال و پوآسون این کوفت و زهرمارها رو درس میداد کجا بوده که انقدر همه چی نا آشناست .... خدایی انقدر که واسه آمار نگرانم واسه ترمو دینامیک و هیدرولیکم نیستم ...
همیشه از بچه گیم آرزوم این بوده که مدارج علمی رو تا بالاترین سطحی که ممکنه حالا به هر جون کندنی که هست طی کنم و واسه خودم بشم یه خانوم دکتری که پی اچ دی داره
ولی حالا که رسیدم ترم 5 میبینم عجب شکری خوردم با این آرزوم گرچه خب لیسانس آش کشک خاله است بخورم پامه نخورمم پامه ولی از اونجایی که اگه من یه چیزی از دهنم بیاد بیرون خوهران محترم دیگه ول کن ماجرا نیستن و تا زمانی که من مدرک دکترام رو جلوی چشمشون قاب نکنم بزنم به تاقچه دست از سرم برنمیدارن باید همچنان ادامه دهنده این مسیر خطیر باشم.
درس که می خونم خصوصا آمار ذهنم همش میره سمت دخترایی که دیپلمشون رو گرفتن و ترگل ور گل و آفتاب مهتاب ندیده نشستن تو خونه منتظر خواستگار بعد یک دفعه...زینگ زینگ زینگ ...یه آقا پسر کت شلوار پوشیده با دسته گل و شیرنی همراه خانوم والده و ابوی و همشیره شون میان برای امرخیری که در اون حاجت هیچ استخاره ای نیست .... اون دخترخانوم هم یه نظر از تو آشپزخونه موقعی که داره چایی لبریزه لب دوزه لب سوزه مادر شوهر پسند میریزه به آقا پسر میندازه و مهرش می افته تو دلش و دیگه بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا ..
بعد با خودم فک میکنم کدوم کار درست رو انجام میدیم ما یا اونا ؟؟؟
بعد بیشتر که فک میکنم میبینم بهتره بیشتر از این فک نکنم
شما هم فهمیدین اینا همش فشاره درسه
ای آمار بگم چی نشی که منو به این هذیون گفتن انداختی
به خدا دلم نمی خواد هی بیام اینجا از درس غر بزنم ولی خب چاره چیه منم و درس و همین یک صفحه مجازی
بعدا بعدا بعدا نوشت :
یعنی امتحان آمار افتضاح شد به معنی واقعی کلمه ....